سلام. داشتم در در این دنیای مجازی گشت می زدم و دنبال اشعار استاد در وبلاگ ها می گشتم که به شعری از شمس لنگرودی در سوگ استاد رسیدم و چون زیبا بود حیفم آمد که شما نخوانیدش، با هم بخوانیم:
ما ماندهايم و کمي مرگ
که قطرهچکاني هر روزه نصيبمان ميشود.
*
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگي
که بهخاطر آن بميري؟
*
همه اندوهناکاند
بقاليها که خريداري از کفشان رفته است 
روزنامهها، کهنهفروشيها، شاعران
که شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
که مفت و مسلم
نمونهي سربهراهي را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناک کردن اين مردم مهربان بود؟!
*
اما نه،
تو بايد ميمردي
ببين چه منزلتي پيدا کرده شعر!
راديوهاي وطن نيز شعرهاي تو را ميخوانند
و روي شيشههاي مغازهها عکست را نصب کردهاند
تو هميشه سودآور بودي عمران
هميشه کارهاي ثمربخشي ميکردي.
*
و ميگويم حالا که راه و رسم مردم خود را ميداني
خوب است گاهگاه برخيزي و دوباره فاتحهاي...
که شعر ديگر بچهها را هم بخوانند
راديوهاي وطن ارزش آدم مرده را ميدانند.
*
چه کار بجايي کردي
ماهها بود بغضي توي گلويمان گير کرده بود و
بهانهي خوبي در کف نبود
تنها تو بودي
با مرگ مختصرت
که راضيمان ميکردي
و تو تنها بودي
که حقبهجانب و نيمرخ
ميتوانستيم
در صفحهي روزنامهاي بهخاطر او بگرييم،
ديگر دوستان که ميداني
خردهحسابي داشتيم...
*
آه عمران عزيزم!
ببين همهجا طنزها ستايش شعرهاي توست
تو
کلاه گشادي بر سر و خم بر ابرو
که زير کلاهت پيدا نبود.
*
تو بايد ميمردي
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
که چنين مرگت
زندگي را
خندهآورتر کرده است.
*
اما ميترسم عمران
ميترسم که همين کارهايت نيز شوخي بوده باشد
و سپس شرمندهي اين شعرها، آهها، پوسترها...
ميترسم ناگهان ته سالن پيدا شوي
و بيايي بالا
و ببينيم آري همهمان مردهايم
همهمان مردهايم و چنان به کار روزمرهي خود مشغوليم
که از صف محشر بازماندهايم.
*
نه، عمران!
اين روزگار درخور آدمي نيست
درخور آدمي نيست
که بگوييم
جاي تو خالي
منبع: وبلاگ
چرند و پرند